یک دل بودن یا تردید ، مساله این است
یک دل بودن یا تردید ، مساله این است.
سلام
امروز داشتم دوباره فیلم هامو که به نظر خودم همشون جزو شاهکارای دنیایه سینما هستن و تو هر کدومشون که بگردی حداقل 2 ،3 تا دیالوگ یا سکانس استثنایی پیدا می کنی رو مرور می کردم که یه سکانس از یه فیلم (که از گفتن جزئیاتش معذورم) بدجوری در گیرم کرد .اگه بخوام این سکانس رو تشریح کنم به نظرم باید این جوری توصیفش کنم که جو فاکس-شخصیت اصلی فیلم که نامزدشو دوس نداشت ولی نمی دونست باید چه بکنه- با نامزدش پاتریشیا سوار آسانسور آپارتمانشون می شن که تو اون آسانسور یه زن میانسال هم سوار بود به علاوه راننده(!) آسانسور ، چارلی . آسانسوره هم به تبعیت از اسلافش که همیشه در مواقع ضرور بیشتر قرار رو بر فرار ترجیح می ده و مثله یه انسان لجباز زبون نفهم(نوشتم انسان چون این جور آدما هم تو آقایون پیدا می شن هم تو جمعیت نسوان ) که اصلن به حرفات توجهی نمی کنه و کاره خودشو می کنه ، سر جاش ایستادو تکون نخورد . سر نشیناهم بعد از اینکه هر چی کلک(اعم از رشتی و غیر رشتی) بلد بودن سوار کردن و نتیجه ای نگرفتن ترجیح دادن بشینن و منتظر گشایش یا فرجی در کارشون باشن. بعدش اونا از شما ایرانی ها(!) که فقط وقتی ترس جون داشته باشید فیلتون یاد هندستون می کنه تبعیت نکردن(!) بلکه درباره اینکه اگر از این مخمصه نجات پیدا کنن چی کار می کنن صحبت کردن . مثلن اون زن میانساله می گفت اگه از اینجا نجات پیدا کنم حتمن با مادرم آشتی می کنم ، یعنی الان داره چیکار می کنه؟ بعد چارلی (همون راننده آسانسوره(!) برا سلامتیش صل ... هورا) گفت :<اگه از اینجا زنده برم بیرون اُریت - اسم یه شخصیت زن- رو می گیرم ، دوسش دارم ، باید بگیرمش ، نمی دونم تا حالا چرا این کارو نکردم > و در آخر پاتریشیا در حالی که داشت ناخوناشو بازدید می کرد گفت که اگر از اینجا زنده برم بیرون چشامو عمل لیزر می کنم !!! بعد دوربین چهره مغموم جو فاکس رو نشون می داد که می خواست بگه که اگه زنده موند چیکار می خواد بکنه که ییهو(!) پاتریشیا داد زد که این آدامس نعنایی هایه من کوشن ؟ . بعد از چند روز که جو داشت شرح اون روز رو برایه یه نفر تعریف می کرد نوشت :< امشب وقتی رسیدم خونه و سوار آسانسور شدم یک ساعت بعد از آسانسور پیاده شدم .من و سگم برینکلی اسباب کشی کردیم یه دفعه همه چی جا افتاد . قصش طولانیه و پر از جزئیاته خصوصیه که از گفتنشون اجتناب می کنیم > و از اینجا تازه میرسیم به هدف یادداشت . < و فقط اینو می گم مردی با من تو آسانسور بود که دقیقن می دونست چی می خواد . کاشکی منم به خوش شانسی اون بودم .> همونطور که می شد حدس زد جو ، تصمیمشو گرفت و پاتریشیا رو فرستاد خونه باباش و رفت و کَتلین رو گرفت .
این سکانس رو چند بار دیدم (البته به جز 3،4 باری که کل فیلم رو دیدم !) با خودم فکر کردم اگه من تو اون جمع بودم چی می گفتم ؟ آیا منم می تونستم بدونه هیچ فکر کردنی اون هدف ، راه یا چه می دونم اون کاری که باید انجام بدم رو به زبون بیارم ؟ یا از اینکه نمی دونم چرا اومدم فیزیک بخونم با اینکه می دونم تو اینجا چیزی دستمو نمی گیره (البته من می دونم چرا اومدم فیزیک بخونم ، این یه تیکه رو به جایه بعضی از شما که نمی دونن چرا اومدن فکر کردم ! ) و یا اینکه تردید دارم به فلانی بگم دوسش دارم یا نه (درسته تو اینجا خودمم تردید دارم! ولی در اصل این رو هم از طرف شمایه نوعی که وقت فکر کردن نداری فکر کردم! ) یا از n تا تردید دیگه ای که دارم حرف می زدم . آیا من به خوش شانسی چارلی هستم؟ اصلن افسار خرم یعنی سرنوشتم دست خودمه؟ شما چطور ؟ اصلن شما فکر می کنید که اگه ما این همه تردید داشته باشیم مگه مشکلی پیش میاد ؟ مگه اگه خودمونو بسپوریم به سرنوشت اشکالی داره ؟ شما چی فکر می کنید ؟ اصلن شما فکر می کنید ! (ولی سعی کنید فکر کنید . قول میدید . مثله گل گیسویه کتاب کافه پیانو قول بدید . انگشت کوچیکتونو گره بزنید به انگشت کوچیکه یه من –البته فقط پسر ها و دخترا همین جوری قول بدن قبوله!- و شمرده شمرده طوری که انگار بقراط هستین ودارین یه عده دانشجویه سال آخر پزشکی رو سوگند می دید تکرار کنید : من –قول –می-دم-که-حت-من-به-این-سُو-ا-لات-فِک-کُ-نم.
(اگه عشقتون کشید وخواستید نظر بدید لطفن ننویسید نمی دونم -قشنگ بود مرسی- یا -داغون بود عوضی!(درس صحبت کنا ...) - . لطفن درباره موضوع نظر بدید باشه...)
می پرسید اصلن چرا باید این چرندیات رو بخونیم و به این خزعبلات فکر کنیم .پس این چند جمله رو هم از محمدرضاجی بشنوید. نه بخونید:
در جاده زندگی بعضی راننده اند و بعضی مسافر(به راننده ها می گن در بست هر جا عشقت کشید!)، یک عده هم کلن پیاده ان. اینکه سرنوشت دست چه کسی باشد معین می کند که راننده کیست. وقتی سر نوشت تان دست خودتان باشد راننده اید و گرنه مسافرید . بعضی ها حال رانندگی ندارند، یا گواهی نامه ندارن (مثل من!) یا زورشون به باباشون اینا نمی رسه ماشینو بگیرن (بازم مثل من!)یا اصلن نمی دونن فرمون چیه و کجاست .
پس سعی کنید افسار –نه ببخشید فرمونه ماشین رو به دستتون بگیرید و رانندگی کنید (عاقلانه تصمیم درست بگیرید و تردیدی تو درستی راهتون نداشته باشید ) و حتمن به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذارید! در آخر هم از شما معذرت می خوام که وقت گرانبهاتون!رو تلف کردم و بگم من چقد بیکارم نشستم سه ساعت این متن رو نوشتم در حالی که شاعر خودشو خلاص کرده و گفته (با من صنما دل یک دله کن/گر سر ننهم آنگه گله کن) البته شاید شاعر شعر بی ربطی به موضوعه یادداشت ما گفته باشه(!) ولی این دل یک دله کن که مقصوده ما بود ، نبود! شما هم قول بدید شاعر رو بخاطر این قصورش ببخشید ، مثل گل گیسو ، باشه ...
فقط، فقط کاشکی یه برف حسابی بیاد...
شاهو
برگریزان یک هزارو سیصدو نود
این وبلاگ با تلاش تمام بچه های حاشیه دار فیزیک 89 راه اندازی شده است تا فضایی دوستانه و صمیمی برای تبادل نظرات باشد