یه انتقاد غیر سازنده...!
سلام
اسم من شاهو ، نه در واقع این اسمیه که دوست داشتم داشته باشم ولی چون در دوران کودکی وقتی می خواستن اسم منو انتخاب کنن از من نپرسیدن که می خوای چی صدات کنیم اسم من یه چیز دیگه شد . وگرنه انتخاب اول و آخر من همون شاهو ... نمی دونم آیا این نوشته می ره رو وبلاگ یا نه چون با اینکه هممون دم از انتقاد پذیری می زنیم اساسن انتقاد کردن زیاد صورت خوبی پیشمون نداره و اگه دستمون به یارو (منظور انتقاد کننده بودا ) برسه با همین دستامون خفش می کنیم برای همین من به چند دلیل هویت خودمو افشا (!) نمی کنم که یکیش از ترس جونه (!) و بقیش در کمال فروتنی و تواضع خصوصیه و فقط یه نفر از هویت من خبرداره که اونم کسی نیست جز حسین آقا که آخر نفهمیدیم فامیلیش محمدزاده یا محمدزاد (نکردیم یه بار ازش بپرسیم و هروقت می خوایم صداش کنیم یه جوری می گیم که نه خودش و نه ما نمی فهمیم که گفتیم محمدزاد یا محمدزاده! ) البته از سر ناچاریه و گرنه هویت ما از چشمان تیز بین حسین آقا هم پنهون می موند . من به حسین آقا سپردم اگه حتی مدیرای وبلاگ اتوی داغ گذاشتن کف پاش یا اگه جلوی سر در دانشگاه فلکشم کردن چیزی بروز نده و ما بعدن از خجالتش در می آییم (حالا یا خشکه حساب می کنیم یا اونو جزو جانبازای 99 درصد به حساب می آریم که هم خودش بتونه از مزایایه ناچیزش استفاده کنه (اینجا رو جدی گفتیم الکی نخندید که این جانبازایه بنده خدا خیلی هم وضعشون رو به راهه ) و هم بچه هاش که بعدن بدون کنکور رفتن دانشگاه و حالشو بردن هم به جون پدر شجاعشون دعا کنن هم به جون ما که این موقعیت رو براش جور کردیم که بتونه جان بازی کنه ... )
خب زیاد چرند گفتیم بریم سر انتقاد اصلی ... ماجرا به زمانی بر می گرده که در یک روز پاییزی از روزای خدا رفته بودم سایت تا یه چرخی در فضای سایبر بزنم که اولین صفحه ای که اومد بالا همین وبلاگ شما بود و یه توفیق اجباری یا بهتر بگم یه اجبار توفیقی نصیب ما شد که وبلاگ شما رو هم مورد مشاهده چشمان نازنینمان (البته با کمال فروتنی ) قرار دهیم که اولین چیزی که نظرمونو به خودش جلب کرد این تیتر بود ( به ایرانی بودنت افتخار کن ...! بدو ...زوووود! ... )که پستی بود از خانم احمدی . من این پست چند بار خوندم .ایستاده، نشسته ، در حال راه رفتن ، یه چیز این وسط جور در نمی اومد . من باید به چی افتخار می کردم ؟؟؟ واقعن به چی ؟؟؟ افتاده بودم تو همون حالی که رضا امیرخانی تو کتاب جانستان کابلستان توصیفش می کرد که تو افغانستان سوار یه ماشین شده که رو صندلی جلو یه پاکستانی که اتفاقن چهره موجهی هم داشته نشسته بوده و همین جوری الکی احساس کرده که باید از این یارو بدش بیاد ولی چرا ، نمی دونسته ؟( البته اگه جواب این چرا رو می خواید برید کتابو بخونید ...)شاید شما وقتی این پستو (منظور پست اولییه ها )خوندید کلی خندیدید و الانم دارید هم به ما می خندید و هم به قول فرهاد جعفری در کافه پیانو فحش هایی نثارمان می کنید که نظام بسیار اخلاقی جامعه اخلاقیه ما مانع توصیف اون هاست ( حیف اسلام دست ما رو بسته وگرنه بهتون می گفتم ...) و بعد به ما توصیه می کنید که همون یه بار که خوندیمش بخندیم و بریم پی کارمون ولی این حرفتون مثل این می مونه که یکی (مثل نویسنده این داستان که مطمئنن خانم احمدی نیستن و از ایشان بدور ) هر چی فحش بلده که نظام بسیار اخلاقی جامعه اخلاقی ما مانع توصیفشه نثارمون کنه و ما به جای اینکه یه دونه کشیده آب نکشیده نثارش کنیم تا این جگرمون حال بیاد هی بهش بخندیم (البته دقت کنید که اگه یارو خیلی از شما گنده تر بود چاره ای جز لبخند زدن بهش ندارید و اگر کشیده خوابوندید زیر گوشش عواقبش گریبان خودتونو می گیره از ما گفتن بود ...) تازه بعدشم فرض کنید از اون سر دنیا یکی خواست بیاد این ور دنیا تا گِرد جهان بگرده و خواست از ایران اطلاعاتی بدست بیاره و صاف اومد تو وبلاگ شما و دید ایرانیها عجب آدمایه دو دره بازین همون روی هوا سره هواپیما(!) رو کج می کنه و میره که بره ( درسته که احتمال این اتفاق نزدیک صفره ولی شما به عنوان یه فیزیک دان باید همه ی احتمالات ممکن رو در نظر بگیرید و البته اقداماته توریست پرونی انجام ندید ... آره ... ) (البته با عرض پوزش دوباره از ایشون )
(اینجا رویه صحبتم با هممونه )ولی ما رو چه شده که خودمونو تحقیر می کنیم و از اینکه دیگران مارو یا خودمون مارو یا آنها مارو یا ایشان مارو و ... تحقیر کنن خوشمون می یاد ولی بجایه اینکه سعی کنیم خودمون دیگه اون کار رو انجام ندیم بازم تکرارشون می کنیم بازم از کار می دزدیم ، بازم هر کی مسئولیتشو بپیچونه و دودره بازی در بیاره در نگاه ما آدم زرنگیه ، بازم هر کی سوار سرویس دانشگاه بشه و مثلن کارت نزنه مورد تشویق همه ماست و مورد های دیگه که خودتون بهتر می دونید و من اگه بخوام بیشتر بازش کنم ممکنه همون یارو توریسته هنوز تو وبلاگ باشه و اتهام تروریست ! نه ببخشید توریست پرونی گردن ما رو که از مو باریک تره رو هم بگیره ...
این همه چرت و پرت نوشتم که تهش این تذکر رو به هممون بدم اگه همچین تصویر هایی از ایرانی تو ذهن خودمون یا خارجکی ها هستش ما سعی کنیم که عوضش کنیم و مثل این تصویری که ژاپنیها تو ذهن ما و همه دنیا دارن بسازیم . البته که نیازمند تلاش و کوششه و فکر می کنم اگه هممون دست از تنبلی برداریم ممکنه . واقعن ممکنه ها . به جون خودم راست می گما ...
((((چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد. )))
در پایان ازحسین آقا که جونشو کف دست گرفته (!) و به خاطر دانشگاه بروبچز در این مسیر پر خطر(!) قدم گذاشته متشکرم و مخصوصن مدیران سایت که البته به اون خشنی که ما توصیف کردیم نیستن و ته تهش حسین آقا رو با نیشگون شکنجه می کنن اگه بذارن این متن بره تو وبلاگ تشکر وگرنه تشکرمون رو پس می گیریم و مخصوصن تر تر از خانم احمدی که امیدوارم دز انتقاد پذیریشون بالا باشه و مارو محرورالدم(این کلمه همین جوری نوشته می شه یا نه!!!) اعلام نکنن ...
این چند خط رو امروز که بعد سه هفته دارم این مطلبو میذارم تو وبلاگ دارم می نویسم . در واقع این پست از پست قبلی که به اسم حسین گذاشته بودم و کسی نکرد یه توجه کنه که اون اسم شاهو اون ته برایه چیه و من خواستم حداقل حسین یه هفته حال کنه که این همه آدم دارن ازش تعریف می کنن وعیششو به هم نزدم (یعنی دلم نیومد که بهم بزنم ) قدیمی تره و من این رو زودتر نوشته بودم ولی چون اون کسی که باید این رو می خوند و نظرشو بهم می داد بعد دو هفته بهم جواب داد عملن مطلبو سوزوند ومن الان مجبور شدم مطلبو طولانی تر وملال آور تر کنم . البته شاید ایشون از قصد این کارو نکرده باشن و کلن عادت دارن ایمیلشونو دو هفته یه بار چک کنن (حالا من هی بیام روضه بخونم بابا این ایمیل جزو ناموسی ترین چیزهایه آدمه وهر روز باید حضورش چک بشه ولی مگه گوش می دن ) . حالا به هر حال این مطلب و مطلب قبلی همش از تراوشات ذهن بیماره این جانبه و قبلن از اینکه شما با تشکراتون به جایه یه نفر به دونفر حال دادید متشکرم ...
فقط ، فقط کاشکی یه برف حسابی بیاد ...
شاهو
برگ ریزان یک هزارو سیصدو نود
این وبلاگ با تلاش تمام بچه های حاشیه دار فیزیک 89 راه اندازی شده است تا فضایی دوستانه و صمیمی برای تبادل نظرات باشد